آسمان سربی رنگ..من درون نفس سرد اتاقم دلتنگ

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم..که گویا قبل از هرفریادی لازم است

آسمان سربی رنگ..من درون نفس سرد اتاقم دلتنگ

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم..که گویا قبل از هرفریادی لازم است

راز خلقت...

 

خداوندا پریشانم .....    نمیدانم چه می جویم نمی دانم چه می خواهم .... پس از این سالهای زیستن آخر هدف از زیستن را هم نمی دانم...... مراد من از این شکوه . ترددهای بی چون و چرای صبحگاه و شامگاهی نیست ولی آخر چرا بر من نگاهت گاهگاهی نیست .......مرا آخر از این انسان شدن دانی گناهی نیست در این دنیا دلم بر دل ببستن های خود بستم مگر قصدت از این خلقت دگر پس چیست؟ شکست ما در این بازی اگر نامش عروسک

نظرات 1 + ارسال نظر
نگار پنج‌شنبه 6 مرداد 1384 ساعت 11:58 ب.ظ

خواهش می کنم با امید بیشتری بنویس

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد