پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است

به روی گونه ام تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه
شبی هم پای پیچک ها نشستم
تو با ناز آمدی ..با ناز آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیدایی ام را
به چشم خویش دیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی است
ولی دل را به چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدی و رفتی
نسیم از جاده ی دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من گفت
تو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
زحمت این شعرو خانم زهرا فرهنگ کشیدن
البته عکس هم به سلیقه خودشونه
با تشکر
سلام
دوست عزیزم
عاشقی رسم خوشایندیست...پاینده باشی
قشنگ بود
خیلی قشنگ بود