
نگاه بود، عشق شد
صدای پایی بود که سکوت همیشگی ام را شکست
سکوتی بود که آوارهای پائیزی را همچون آواز های بهاری ، زمزمه می کرد
زمزمه پرندگانی که فکر مهاجرت را در خود می خوردند
و سردی برکه را بر آب پاکش می بخشیدند
آبی بود که سنگ را می شست تا انعکاس نور خورشید را به او بتابد
و او بود که نگاهم کرد
نگاهی کرد
و عاشق شدم